بهش گفتم دلم میخواد تنها باشم برای مدتی تا حال روحی ام بهتر شه سخت در عذاب روحی ام حرف حرف حرف میشنوم حداقل طوری رفتار کنم که وجدانم اسوده باشه و بدونم لیاقت شنیدن اون حرف هارو ندارم . من گدای محبت کسی نیستم من درسته دنبال ازدواج کردن با کسی نیستم ولی هوس بازم نیستم من شاید فقط نباید با همه خوش برخورد باشم شاید نباید همیشه لبخند به لب داشته باشم شاید بهتره یه کتاب بسته و بزرگ باشم تا خواننده اش بیاد و بخونه این کتاب رو البته کسی منو خونده قبلا که الان منو بهتر از من میشناسه من دیگه تحمل حرف شنیدن ندارم من دارم به سمت افسردگی میرم گرچه با تمام تلخی ها و دعواهایی که کشیدم اتفاق افتادنش برام محتمل نبود ولی داره اتفاق میوفته لبخند رو کسی از لبم یده شاید پدرم بوده شاید هم خودم اینکارو با خودم کردم گفتم اگه به خاطر خواهر ها و مادرم نبود بلایی سر خودم می آوردم گفت تو قراره مادر شی تو قراره دوباره از شکوفه های آلو عکس بگیری تو قراره برای دخترت کلی لباس بخری تو هنوز کتابت رو ننوشتی تو هنوز به عنوان یه پزشک به مردم کمک نکردی میخواست منو به آینده امیدوار کنه همون کاری که من همیشه میکردم براش .عزیزه دله حیف که مال من نیست و نمیشه فکر میکنه ما توی حیاطمون آلو داریم ؟ کدوم شکوفه آلو ؟.ساکت و آروم ام اونقدر حرف شنیدم ولی یه بارم کلمه ای نگفتم هیچ وقت احترام پدرم رو نشکستم در حالی که بدترین حرف هارو بهم زده ولی اگه بد بودم اول برای خودم بد بودم با پدرم همیشه به احترام برخورد کردم ولی این احترام رو از اون ندیدم
حرف ,تو ,کسی ,شاید ,رو ,ولی ,تو قراره ,باشم شاید ,روحی ام ,حرف حرف ,نیستم من

درباره این سایت